کالی یوزر | Kali User

دفترچه یادداشت ماجراجویی های لینوکسی

کالی یوزر | Kali User

دفترچه یادداشت ماجراجویی های لینوکسی

کالی یوزر | Kali User

سلام به اونایی که کنجکاوی شون حد و مرزی نمیشناسه و چیزی نمیتونه جلوی حرکت اونا رو واسه حل معما هایی که برای عبور از دیوار ها و شکستن چهارچوب های ذهن برای پی بردن به مجهولات لازم هست رو بگیره.
در جستجوی دانش، در حال گذر از کوچه خطرناک "کالی" در شهر زیبای "گنوم" در استان "دبیان" از کشور آزاد "لینوکس" واقع در قاره "گنو" بودم که گفتم تجربیاتم رو جایی بنویسم تا راهنمایی باشه برای گردشگر های کنجکاو و مشتاق در حال گذر از مرز های بیشمار علم.

نویسندگان

Hello and welcome to free zone of the kaliuser

اینجا هر چیزی امکان داره نوشته بشه

________________________________________________________


                عهد کردم که دگر می نخورم        به جز از امشب و فردا شب و شبهای دگر


________________________________________________________


گر چه منزل بس خطرناک است و مقصد بس بعید        هیچ راهی نیست کان را نیست پایان غم مخور  


________________________________________________________


طعنه ی خلق و جفای فلک و جور رقیب


همه هیچند ، اگـــر یــــار مــوافق باشـــد


________________________________________________________


دل و جانم به تو مشغول و نظر در چپ و راست...

تا ندانند حریفان که "تو" منظور منی...


________________________________________________________


ای دیر بدست آمده بس زود برفتی

آتش زدی اندر من و چون دود برفتی


چون آرزوی تنگدلان دیر رسیدی

چون دوستی سنگدلان زود برفتی


زان پیش که در باغ وصال تو دل من

از داغ فراق تو بر آسود برفتی


ناگشته من از بند تو آزاد بجستی

نا کرده مرا وصل تو خشنود برفتی


آهنگ به جان من دلسوخته کردی

چون در دل من عشق بیفزود برفتی 


"انوری"


________________________________________________________


همه چیز ،

تکرار میکنم !

همه چیز، موقتیه... حرص نخور رفیق ✌️


________________________________________________________


عید من آن روزی است که زحمت یک سال دهقان، شام یک شب پادشاه نباشد.


«ارنستو چه گوارا»


________________________________________________________


اشکهایی که پس از

هر شکست میریزیم

همان عرقیست که

برای پیروزی

نریخته ایم


«آدولف هیتلر»


________________________________________________________


درد من تنهایی نیست 

بلکه مرگ ملتی است که

گدایی را قناعت

بی عرضگی را صبر

و با تبسمی بر لب

این حماقت را حکمت خداوند می نامند.


«گاندی»


________________________________________________________


دنیا عادلانه نیست. دنبالش نگردید.بخت مندی را بپذیرید. نه تنها در بازار آزاد حتی در دنیای اندیشه هم کسب موفقیت خیلی از اوقات قابل پیشبینی نیست و به شانس بستگی دارد. محصول اپل ده برابر از محصول مایکروسافت بهتر است اما مایکروسافت بر بازار چیره است. نویسنده های سایتهای فناوری میتوانند برایتان دلایلش را به خوبی تبیین کنند اما یک ماه قبل از بیرون آمدن این محصولها هیچکس نمیتوانست چنین فرجامی را پیشبینی کند پس چرند میگویند.

«نسیم طالب، "قوی سیاه"»


________________________________________________________


ماجرای عاصم جورابی:

هوس زن گرفتن به سرم زده بود. دوست داشتم وضع مالی خانواده همسرم پایینتر ازخانواده خودم باشد تا بتوانم زندگی بهتری

برایش فراهم کنم. مادرم چنین دختری برایم در نظر گرفته بود

نمیدانم این خبر چگونه به گوش رئیسم رسید چون به صرف نهار دعوتم کرد تا نصیحتم کند. اسم رئیس من عاصم است اما

کارمندان به اومیگویند عاصم جورابی ! سر ساعت به رستوران رفتم. رئیس تا مرا دید گفت: چون جوان خوب و نجیب و سر به راهی هستی میخوام نصیحتت کنم. و بعد

هم گفت: مبادا به سرت بزنه و بخوای واسه زنت وضع بهتری فراهم کنی! و ادامه داد: اگه به حرفم گوش نکنی مثل من بدبخت

میشی. همونطور که من بدبخت شدم و حالا بهم میگن عاصم جورابی ! پرسیدم: جناب رییس چرا شما رو عاصم جورابی صدا میکنن؟ جواب داد: چون بدبختی من از یه جفت جوراب شروع شد. و بعد

داستان زندگی اش را برایم تعریف کرد : وقتی خواستم زن بگیرم با خودم گفتم باید دختری از خانواده طبقه پایین بگیرم که با دارو ندارم بسازه و توقع زیادی نداشته باشه.

واسه همین یه دختر بیست و یک ساله به اسم صباحت انتخاب کردم. جهیزیه نداشت. باباش یک کارمند ساده بود. چهره چندان

جذابی هم نداشت و من به خاطر انتخابم خوشحال بودم . صباحت زن زندگی بود . بهش میگفتم امشب بریم رستوران؟ میگفت نه چرا پول خرج کنیم؟ میگفتم: صباحت جان لباس بخرم؟ میگفت: مگه

شخصیت آدم به لباسه؟

تا اینکه براش به زور یه جفت جوراب خوشگل خریدم. دو ماه گذشت اما همسرم جوراب نو رو نپوشید. یهروز گفتم عزیزم چرا

جوراب تازهات رو نمیپوشی؟ با خجالت جواب داد: آخه این جورابا با کفشای کهنه ام جور در نمیاد! به زور بردمش بیرون و براش

یه جفت کفش نو خریدم. فرداش که می خواستیم بریم مهمونی باز کفش و جوراب رو نپوشید. بهش گفتم چرا تو کفش و جورابتو

گذاشتی توی صندوق و نمیپوشی؟ جواب داد : آخه لباسام با کفش و جورابم جور در نمیاد! همونروز یک دست لباس براش گرفتم.اما همسرم باز نپوشید. دلیلش هم این بود:

این لباسا با بلوز کهنه جور در نمیان ! رفتم دوتا بلوز خوب هم خریدم.. ایندفعه روسری خواست. روسری رو که خریدم . دیگه چیزی کم و کسر نداشت اما این تازه اول

کار بود! چون جوراباش کهنه شدن و پیرهنش هم از مد افتاد و از اول شروع کردم به خریدن کم و کسریهای خانوم! تا اینکه یه روز

دیدم اخماش رفته تو هم. پرسیدم چته؟ گفت این موها با لباسام جور نیست . قرار شد هفته ای یه بار بره آرایشگاه. بعد از مدتی دیدم صباحت تو فکر رفته. بهم گفت: اسباب و اثاثیه خونه قدیمی شده و با

خونمون جور در نمیاد. عوض کردن اثاثیه خونه ساده نبود اما به خاطر همسر کم توقعم عوضش کردم. مبل و پرده و میز ناهارخوری

و خلاصه همه اثاثیه خونه عوض شد. صباحت توی خونه باباش رادیو هم ندیده بود اما توی خونه من شبها تلویزیون میدید ! چند روز بعد از قدیمی بودن خونه و کثیفی محله حرف زد. یک آپارتمان شیک تو یکی از خیابونای بالاشهر گرفتم. اما این بار اثاثیه

با آپارتمان جدید جور نبود ! دوباره اثاثیه رو عوض کردم. بعد از دو سه ماه دیدم صباحت باز اخم کرده. پرسیدم دیگه چرا ناراحتی؟ طبق معمول روش نمیشد

 بگه اما یه جورایی فهموند که

ماشین میخواد! با کلی قرض و قوله یه ماشین هم واسه خانوم خریدم. حالا دیگه با اون دختری که زمانی زن ایده ال من بود

نمیشد حرف هم زد! از همه خوشگلا

خوشگلتر بود! کارش شده بود استخر و سینما و آرایشگاه و پارتی! دختری که توخونه باباش آب هم گیر نمیاورد تو خونه من

ویسکی میخورد مدام زیر لب میگفت : آدم باید همه چیزش با هم متناسب باشه ! اوایل نمیدونستم منظورش چیه چون کم و کسری نداشت. خونه، زندگی، ماشین، اثاثیه و بقیه چیزا رو که داشت. اما بعد از

مدتی فهمیدم چیزی که در زندگی صباحت خانوم کهنه شده و با بقیه چیزا جور درنمیاد خودم هستم! مجبور شدم طلاقش بدم.

خانه و ماشین و اثاثیه و هرچی که داشتم با خودش برد. تنها چیزی که برام موند همین لقب عاصم جورابی بود ! یه جفت جوراب باعث شد که همه چی بهم بخوره. کاش دستم میشکست و براش جوراب نمیگرفتم !


________________________________________________________


نامه ﺩﺧﺘﺮ ﺧﺎﻧﻤﯽ ﺯﻳﺒﺎ ﺑﻪ ﺭﺋﻴﺲ ﺷﺮﻛﺖ ﺍﻣﺮﻳﻜﺎﯾﯽ مورگان :

ﻣﻦ24ﺳﺎﻝ دﺍﺭﻡ.

ﺟﻮﺍﻥ، ﺯﻳﺒﺎ، ﺧﻮﺵ‌ﺍﻧﺪﺍﻡ، ﺩﺍﺭﺍﯼ ﺗﺤﺼﯿﻼﺕ ﺁﮐﺎﺩﻣﯿﮏ ﻫﺴﺘﻢ. ﭼﮕﻮﻧﻪ ﻣﯿﺘﻮﺍﻧﻢ ﺑﺎ ﻣﺮﺩﯼ ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ ﮐﻨﻢ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺍﻧﺪﺍﺯﻩ ﺷﻤﺎ ﺩﺭﺁﻣﺪ دﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﺪ؟


ﺟﻮﺍﺏ ﻣﺪﻳﺮﺷﺮﻛﺖ ﻣﻮﺭﮔﺎﻥ:

ﺩﺭﺁﻣﺪ ﺳﺎﻻﻧﻪ ﻣﻦ ﺑﺎ آﺭﺯﻭﯼ ﺷﻤﺎ ﻫﻤﺨﻮﺍﻧﯽ ﺩﺍﺭﺩ،ﺍﻣﺎ ﺍﺯ ﺩﻳﺪ ﻳﮏ ﺗﺎﺟﺮ ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ ﺑﺎﺷﻤﺎ ﺍﺷﺘﺒﺎﻩ ﺍﺳﺖ.ﺁﻧﭽﻪ ﺷﻤﺎ ﺩﺭ ﺳﺮﺩﺍﺭﻳﺪ ﻣﺒﺎﺩﻟﻪ ﻣﻨﺼﻔﺎﻧﻪ "ﺯﻳﺒﺎﺋﯽ" ﺑﺎ "ﭘﻮﻝ" ﺍﺳﺖ.

ﺯﻳﺒﺎﯾﯽ ﺷﻤﺎ رﻓﺘﻪ‌ﺭﻓﺘﻪ ﻣﺤﻮ ﻣﻴﺸﻮﺩ ﺍﻣﺎ ﭘﻮﻝ ﻣﻦ ﺑﻌﻴﺪ ﺍﺳﺖ ﺑﺮﺑﺎﺩ ﺭﻭﺩ. 

ﺩﺭﺁﻣﺪ ﻣﻦ ﺑﺎﻻﺗﺮ ﺧﻮﺍﻫﺪ ﺭﻓﺖ ﺍﻣﺎ ﭼﯿﻦ ﻭﭼﺮﻭﮎ ﻭ ﭘﯿﺮﯼ ﺟﺎﯾﮕﺰﯾﻦ ﺯﯾﺒﺎﺋﯽ ﺷﻤﺎ ﺧﻮﺍﻫﺪﺷﺪ. ﻣﻦ ﻳﮏ "ﺳﺮﻣﺎﻳﻪ ﺭﻭﺑﻪ ﺭﺷﺪ"ﻫﺴﺘﻢ ﺍﻣﺎﺷﻤﺎﯾﮏ "ﺳﺮﻣﺎﻳﻪ ﺭﻭﺑﻪ ﺯﻭﺍﻝ". ﭘﺲ ﺁﺩﻡ ﭘﻮﻟﺪﺍﺭ ﻧﺎﺩﺍﻥ ﻧﻴﺴﺖ ﺑﺎﺷﻤﺎ ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ ﮐﻨﺪ. ﻣﺎ ﻓﻘﻂ ﺑﺎ ﺍﻣﺜﺎﻝ ﺷﻤﺎ ﻗﺮﺍﺭ ﻣﯿﮕﺬﺍﺭﻳﻢ ﺍﻣﺎ ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ ﻫﺮﮔﺰ.


ﺍﻣﺎ ﺍﮔﺮ ﺷﻤﺎ ﻋﻼﻭﻩ ﺑﺮ ﺟﻮﺍﻧﯽ ﻭ ﺯﯾﺒﺎﺋﯽ ﮐﺎﻻﻫﺎﯼ ﺑﺎ ﺍﺭﺯﺷﯽ ﻣﺜﻞ

" ﺍﻧﺴﺎﻧﯿﺖ، ﭘﺎﮐﺪﺍﻣﻨﯽ، ﺷﻌﻮﺭ، ﺍﺧﻼﻕ، ﺗﻌﻬﺪ، ﺻﺪﺍقت، ﻭﻓﺎﺩﺍﺭﯼ، ﺣﻤﺎﯾﺖ ﻭﻋﺸﻖ "ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﯿﺪ ﮐﻪ ﻣﺜﻞ ﺳﺮﻣﺎﯾﻪ ﻣﻦ ﺭﻭﺑﻪ ﺭﺷﺪ ﺑﺎﺷﺪ ﯾﺎ ﺣﺪﺍﻗﻞ ﻧﻔﻊ ﺁﻥ ﺍﺯﻣﻦ ﻣﻨﻘﻄﻊ ﻧﺸﻮﺩ

ﺁﻧﻮﻗﺖ ﺍﺣﺘﻤﺎﻻ ﺍﯾﻦ ﻣﻌﺎﻣﻠﻪ ﺑﺮﺍﯼ ﻣﻦ ﻫﻢ ﺳﻮﺩ ﻓﺮﺍﻭﺍﻧﯽ ﺧﻮﺍﻫﺪﺩﺍﺷﺖ. ﭼﻮﻥ ﻣﻤﮑﻦ ﺍﺳﺖ ﻣﻦ ﻓﺎﻗﺪ ﺩﺍﺭﺍﯾﯽ ﻫﺎﯼ ﺷﻤﺎ ﺑﺎﺷﻢ ﻭﻣﻦ ﺑﻌﺪﺍﺯ ﭼﻨﺪﻣﺪﺕ ﺍﺯ ﺍﺯﺩﻭﺍﺝ ﺑﺮﺍﯼ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻣﺸﺘﺮﮎ ﺷﺪﯾﺪﺍ ﺑﻪ ﺁﻧﻬﺎ ﻧﯿﺎﺯ ﭘﯿﺪﺍ ﺧﻮﺍﻫﻢ ﮐﺮﺩ.


________________________________________________________

“تئوری سوسک در توسعه شخصی” :


در یک رستوران، یک سوسک ناگهان از جایی پر می‌زند و بر روی یک خانمی می‌نشیند. 

آن خانم از روی ترس شروع به فریاد زدن می‌کند. او وحشت‌زده بلند می‌شود و سعی ‌می‌کند با پریدن و تکان دادن دست‌هایش سوسک را از خود دور کند.

واکنش او مسری بود و افراد دیگری هم که سر همان میز بودند وحشت‌زده می‌شوند. 

بالاخره آن خانم موفق می‌شود سوسک را از خود دور کند. 

سوسک پر می‌زند و روی خانم دیگری نزدیکی او می‌نشیند. این بار نوبت او و افراد نزدیکش می‌شود که همین حرکت‌ها را تکرار کنند!


پیشخدمت به سمت آنها می‌دود تا کمک کند. 

در اثر واکنش‌های خانم دوم، این بار سوسک پر می‌زند و روی پیشخدمت می‌نشیند.

پیشخدمت محکم می‌ایستد و به رفتار سوسک بر روی لباسش نگاه می‌کند.

زمانی که مطمئن می‌شود، سوسک را با انگشتانش می‌گیرد و به خارج رستوران پرت می‌کند.

در حالی‌که قهوه‌ام را مزه مزه می‌کردم، شاهد این جریان بودم و ذهنم درگیر این موضوع شد. آیا سوسک باعث این رفتار عصبی شده بود؟

اگر اینطور بود، چرا پیشخدمت دچار این رفتار نشد؟

چرا او تقریبا به شکل ایده‌آلی این مسئله را حل کرد، بدون این‌که آشفتگی ایجاد کند؟


این سوسک نبود که باعث این ناآرامی و ناراحتی خانم‌ها شده بود، بلکه عدم توانایی خودشان در برخورد با سوسک موجب ناراحتیشان شده بود.


من فهمیدم این فریاد پدرم، همسرم یا مدیرم بر سر من نیست که موجب ناراحتی من می‌شود، 

بلکه ناتوانی من در برخورد با این مسائل است که من را ناراحت می‌کند.

این ترافیک بزرگراه نیست که من را ناراحت می‌کند، 

این ناتوانی من در برخورد با این پدیده ‌است که موجب ناراحتیم می‌شود.


من فهمیدم در زندگی نباید واکنش نشان داد، بلکه باید پاسخ داد.

آن خانم‌ به اتفاق رخ‌داده واکنش نشان داد، در حالیکه پیشخدمت پاسخ داد.


واکنش‌ها همیشه غریزی هستند در حالی‌که پاسخ‌ها همراه با تفکرند.

نحوه واکنش‌های ما به مشکلات و نه خود مشکلات است که می‌تواند در زندگی بحران ایجاد کند.

این مفهوم مهمی در فهم زندگی است. 

آدمی که خوشحال است به این خاطر نیست که همه چیز در زندگیش درست است. 

او به این خاطر خوشحال است که دیدگاهش نسبت به مسائل درست است.


________________________________________________________


نظرات  (۱)

امیدوارم چیزی ننویسی که فیلترمون کنن (:
پاسخ:
:)))

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">